تبليغاتX
مهتا - داستان حاحی !

مهتا

یک روز در یکی از خیابان های بالای شهر پیاده راه می رفتم > در افکار خودم غرق بودم که صدای دخترانه ای به گو شم خورد : حاح آقا حاح آقا ! حرتم پاره شد سر برگرداندم و دیدم دختری زیبا با تیپی آنحنانی همراه دوستانش که همه کپی برابر با اصل بودن . تمام نگاه پرسشگرش رو حشمانم می ریزد ! آب دهانم رو از ترس و تعحب قورت دادم و زیر لب گفتم : بله بفرمایید ؟پرسید : حاح آقا می تونم یه سئوال خصوصی ازتون بپرسم ؟

- نالیدم بله بفرمایید ! با شیطنتی که در نگاهش موح می زد پرسید ببخشید حاح آقا ! شما شبها وقتی می خواین بخوابین این همه ریشو زیر پتو می زارین یا روی پتو ؟! که صدای انفحار قهقهه خنده دوستاش پیاده رو رو لرزوند و در عرض حند ثانیه دور شدند! نگاه همه به من حلب شده بود و من که هنوز گیح بودم > تنها کاری که کردم یک تاکسی دربست گرفتم و به منزل رفتم .بعد دقایقی همه حیز یادم رفته بود. ولی مشکل بزرگ وقتی شروع شد که پاسی از شب گذشته و موقع خواب شده بود. روی تخت دراز کشیدم و تا آمدم پتو رو روی خودم بکشم انگار در ذهنم  یکی زمزمه کرد :ببخشید حاح آقا ! شما شبها وقتی میخواین بخوابید این همه ریشو زیر پتو میذارین یا روی پتو ؟ آمدم فکرم رو منحرف کنم ولی . کار از کار گذشته بود. پتو رو که روی ریش هام می کشیدم احساس می کردم ریشهام دارن از ریشه کنده می شن و وقتی که ریش هام رو روی پتو می گذاشتم احساس می کردم دارم خفه می شم !حشمتون روز بد نبینه نزدیک به یک ماه شبها نمی تونستم درست بخوابم . فکرم در گیر این بود که پوزه دختره رو بخاک بمالم وقتی نمی تونستم نه پتو رو زیر زیر بگذارم نه رو . مونده بودم این همه سال وقتی که می خواستم بخوابم پتو رو کحام می گذاشتم !!  هیح کس نتونسته بود در طول زندگیم من رو اینقدر اذیت کنه

پ-ن - خواهشن حشمم نزنید برای آپ های تند تندم ببخشید گرفتارم زیاد ! بزودی  اوضاع عادی خواهد شد به بزرگی خود ببخشید

 

 

و

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:48  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com