تبليغاتX
مهتا - یک تجربه نو !

مهتا

داستان دوستان

دوستم سندی هفته گذشته بخانه بخت رفت ! ...................................  ماه گذشته سندی از من خواست که بخونشون برم همونجا دوست پسرش شهروز رو معرفی کرد و بلا فاصله اعلام کرد که قصد ازدواج دارن ! من با دهانی باز از تعجب گفتم به این زودی ؟ قصه از این قرار که خونواده شهروز همه در ایران و کسی رو نداره پدر سندی هم حدود ۱۱ سشل پیش فوت شده و مادر مریضش هم تقریبآ قادر به راه رفتن نیست  به این خاطر از من تقاضای کمک شد که در کارهای اجرایی بهشون کمک کنم. و من کاملآ بی تجربه هم قبول کردم.   به این معنا که خودشون رو کاملآ به نا آگاهی زدنو هم مسئولیت به گردن این حقیر افتاد  مادر سندی آرزو داشت که تنها دخترش به سبک و رسم و روسوم ایرانی ازدواج کنه .

اولین حرکت ٫ من و سندی سفارش لباس عروس بود که با قرار قبلی به مغازه لباس عروس فروشی رفتیم و لباس مورد نظر رو انتخاب کردیم . بعد نوبت تدارکات سفره عقد !!!که من تابحال تجربه نکرده بودم  بعد زنگ زدنهای زیاد از روی عکس با کمک دوست دیگرم لیندا شروع کردیم به تهیه وسایل مورد نیاز   درد سرتون ندم چون می خواستیم صرفه جویی کنیم باید هرچه کمتر خرج می کردیم ! خلاصه آیینه داشتیم شمعدون نداشتیم از هرکس هم سراغ گرفتیم نداشتن ناچار خریدیم . فندوق بود اما تو این فصل گردو و بادوم با پوست پیدا نمی شد  به ابتکار اینجانب لیموعمانی بجای گردو و پسته شام رو هم بجای بادوم اکلیل زدیم و سنبل بندی کردیم  روز عقد هم از داداش کوچیکه خودم خواستم که عکاس و فیلم بردار بشه  . که بدون زحمت زیادی براحتی برگزار شد  

برنامه بعدی ترتیب دادن جشن عروسی بود ٫ رزرو جا که گزفتن سالن مناسب بود . پیدا کردن آشپز و صحبت در مورد نوع غذا و مقدار ش و دعوت از میهمانان   حالا مونده بود خرید های مخصوص سالن و همچننین خرید وسایل زینتی و تهیه سفارشات آشپز برای تزیین میز غذا ! و دعوت از گروه موزیک   ما بخاطر بی تجربگمون انرژی زیادی صرف کردیم ! انرژی هسته ای رو نمیگما که بگید حق مسلم ماست  جونم واستون بگه من و لیندا جمعآ ۷۰ نفر مهمون دعوت کردیم که ۸ نفر از دوستان دیگه سندی و ۱۵ نفر از آشنایان مادر سندی بودند که بقیه رو من و لیندا از بین دوستان خودمون انتخاب کردیم نه خونواده هامون ! حالا تصور کنین که چه جشنی شدخوشبختانه همه چیز به خوبی خوشی و جشن تا ساعت ۱ بامداد ادامه داشت. تنها حادثه ای که اتفاق افتاد خانمی از مهمونا موقعه ربتن تو آسانسور گیر افتاد تنبلی کرده بود که فقط یک طبقه رو سوار شده بود و تا زنگزدیم و مآمور آسانسور بیاد ۳ ساعت طول کشید و در ساعت ۴ صبح خانم با بچه هاش مثل موش آبکسیده شده از گرمای داخل آسانسور بسلامتی خارج شدن !!!

حالا هرکدوم از دوستان عزیز قصد ازدواج داشتن می تونن از من باتجربه برای انجام تدارکات دعوت بعمل بیاورند با کمال میل می پذیرم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:37  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com