تبليغاتX
مهتا

مهتا

روز خیلی خوبی داشتم 

این کشور های اسکاندیناویا خیلی مسایل مشترک دارن و خیلی هم همکاری نزدیک در هر زمینه ای ! از نحوه کار کودکستان ها تا مسایل بالاتر اجتماعی و ... از سه هفته قبل از طرف اداره خواسته شد که به همراه ۲ نفر از همکارا به کپنهاگ برم و از نزدیک پارلمان یا همون مجلس رو از نزدیک ببینیم .از قبل می دونستیم که چه مسئله ای رو بایستی دنبال کنیم . قانونی رو راجع به سالمندان برده بودن مجلس که باید رُای گیری میشد.مسئله زیاد برای ما یا من جالب نبود اما !! بعد زمان کوتاهی که اونجا بودیم برای من خیلی جالب شد ذوق زده شدم وقتی عده ای از شرکت کننده ها که از راه دورتری اومدن ما اونجا بودیم و خیلی جالبتر شد وقتیکه یک خانم هموطن در بین اونها بود بسیار جالبتر اینکه همشهری عزیزمن از آب در آمد ! و بیشت و بیشتر جالب شد که ایشون از بستگان خیلی نزدیک یکی از دوستان عزیز هم وبلاگی خودمون از آب در اومد !! نمی دونستم این همه ذوق زدگی رو چطوری یکجا هضم کنم راستش از خوشحالی حال خودم رو نمی فهمیدم . این گرامی ما وقتی وارد شد وزیر خارجه دانمارک با صدای بلند اسمش رو به زبون آورد و دستش رو به گرمی فشرد اون لحظه آرزو کردم که ایکاش من بودم . بخاطر احترامی که برای ایشون گذاشته شد. بعد از معرفی اولیه وقتی من اسمم رو گفتم ایشون من رو شناخت و پرسید که تو مهتا هستی ؟ نا گفته نمونه که حدود ۲ سالی هست که هراز چند گاهی به مناسبت های مختلف باهم تماس ایمیلی داشتیم من بیشتر ذوق زده شدم ایشون نماینده تمام خارجیان بزرگترین استان دانمارک هستن که برای منافع اونها تلاش میکنه و این جدا از شغل اصلی ایشون هست ٫ برای این مسئولیت بزرگ حقوقی در یافت نمیشه و افتخاری هست !! جای همگی خالی کاش بودید و می دیدید که ایشون در کمال فروتنی با چهره ای بسیار مهربون و خوش برخورد و ظاهری ساده با قلبی پر از انسان دوستی از راهی دور از خودش مایه میگذاره برای منافع دیگرانی که هرگز نخواهد دید این انسان رو به فکر وامیداره که بعضی ها چه اهداف والایی دارن باشد که ما هم کمی از این خود گذشتگی درس بگیریم .

پ.ن چون مطمئنم ایشون این نوشته رو نمی خونه و امیدوارم  که دوست عزیزمون از خوندن این پست خوشحال بشه . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط مهتا  | 

امروز بعد از ظهر که از راه رسیدم تصمیم گرفتم کمی در کار خونه کمک کنم به این منظور به آشپز خونه رفتم ٫ دستهارو بالا زدم و شروع کردم به بیرون آوردن وسایل لازمبرای غذا درست کردن که تلفون زنگید ٫ ناچار به دنبال تلفن از آشپزی نجات پیدا کردم  فری خوشفکر بود که مزاحم هنر نمایی آشپزیم شده بود. جناب فریبرز رو که فری خطاب میشه و من یعد یه سری جریانا اسمش رو فری خوشفکر گذاشتم پشت تلفن بود . ایشون رو ۲ سالی میشه که میشناسم ٫ زمان دانشگاه که ایشو ن تازه وارد بود و من هم به عنوان یک هموطن باهاش صحبت میکردم به سئوالهاش با روی باز جواب می دادم . کمکم متوجه شدم انگاری ایشون دچار سؤ تفاهم شده شروع کرد به اظهار علافه و... خیال می کرد چون ظاهر خوشتیپی داره دیگه همچی به دلخواه اونه  وفتی دید که سماجت و فیلم اومدن به جایی نمی رسه با خواهش خواست که دوستیم رو باهاش قظع نکنم بهش قول دادم هر کمکی که ازم ساخته باشه دریغ نکنم . هراز چند گاهی که می دیدمش فقط سلام و احوال پرسی میکردیم و یعد خدا حافظ ! یه ۶ یا ۷ ماهی بعد یکی از دخترای اینجا امد پیشم که سئو الی دارم در مورد فری که چند باری بهش کمک کردم ٫ حالا شروع کرده به اظهار علاقه کردن !در جوابش گفتم شاید بخاطر تنهاییش باشه اگه لازم میدونی باهاش صحبت کنم ؟ انگاری که دلش سوخت گفت نه چیزی به روش نیار ( خوشحال شدم )  دیگه خبر آنچنانی از فری خوشفکر نداشتم تا حدود ۳ ماه پیش با خوشحالی اعلام کرد که با یک دختر فرانسوی آشنا شده و دیگه ندیدمش تا امروز که مزاهم هنر آشپزی ما شد ٫ با خوهش و التماس که خودت رو برسون راستش نگران شدم که حتمآ اتفاق بدی براش افتاده ! چون اون زیاد اهل خواهش و تمنا نیست !! با عجله به طرف خوابگاه دانشگاه یادش بخیر رفتم به محض ورود اشاره کرد که پشت کامپیوتر بشینم ٫ و من هاج و واج نشستم از جریان پرسیدم گفت دوست دختر فرانسویم که برات گفته بودم یه نامه برام نوشته که من زیاد سردر نمیارم لطف کن و برام بخونش ! من: فری من نامه خصوصیه تورو بخونم ؟ فری : آره آره خواهش می کنم ٫من به کسی جز تو اطمینان ندارم . شروع کردم به خوندن نامه٫ این احمق برای نزدیک شدن به دختر خانم خودش رو کاملاْ به ندانستن و ببخشید نفهمی زده بود و اون بیچاره هم اومده بود همه راهنمایی های درسی ٫ طرز استفاده از کامپیوتر و ...رو تو یه نامه بلند بالا براش نوشته بود !! اگه این فری خوشفکر ما که ظاهر و موقعیت خوبی هم داره کمی نکته سنج و شرایط خودش و دیگران رو در نظر می گرفت احتمالآ مورد توجه خیلی از دختر ها قرار می گرفت و به اینجا نمی رسید که یه نامه عادی و رسمی رو با یه نامه آنچنانی عوضی بگیره !! راستش دلم براش سوخت و هیچ اعتراضی بهش نکردم که من رو به چه خاطر تا اینجا کشونده  خدا یه عقلی به اون و مقدار زیادی پول به من بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:38  توسط مهتا  | 

قصه دیروز

کامپیوتر خراب نبود ٫ موسش مرده بود ! موسی که عمرش کمتز از یکماه بود  اون موس قدیمی هم کار نمی کرد . تنها کاری که از من براومد پیام به دوشتان گرامی بود که از کتابخونه براتون نوشتم و چون بعضی حروف رو نداشت مجبور شدم بجای کامپیوتر بنویسم دستگاه ! که با عکس العمل های مختلف دوستان بشکلی جالب روبروشدم   ممنون از همتون که این مدت به یاد من بودید ! 

بی حوصله

قرارمان بود امشب

من و سکوت و شب و حوصله

میعادی کنیم

شوربختانه ٫ حوصله نیامد ٫

شب قافله اش را برداشت

در کوچه های سحر گم شد

من ماندم و بی حوصله گی

و مژده هایی که همدیگر را

به آغوش می کشند

تابستان  ۲۰۰۶  مهتا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:51  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com