تبليغاتX
مهتا

مهتا

دالون بهشت !  

از هفته پیش که هوا گرم شده ترجیح دادم که با قطار برم سرکار ٫ فاصله راه آهن تا محل کار ۱۰ دقیقه راهه که ٫ از همون روز اول موفق به کشف دالون بهشت شدم . این راه کشف شده راه باریک و کم رفت و آمدیه  که دو طرفش پر از درخت و گلهای رنگ و وارنگه  و منتهی میشه به یه پارک خیلی با صفا و بزرگ که هر گوشه این پارک انواع بازی و سرگرمی برای سنین مختلف آدمها قرار داده شده ٫ به اضافه ترتیب رنگ گلها ٫ هر نوع گل از روشن ترین تا تیره ترین رنگش کنار هم ٫ ولی اونچه که من رو شیفته و کشته مرده کرده همین دالون بهشته با هوای تازه و سالمش و نسیم روح افزاش !  جای دوستان تهران نشین خیلی خیلی خالیه !  و من هر صبح سعی می کنم هرچه آهسته تر از دالون بهشت خارج بشم !

فراغت را میان دو دست کشیده ام معنا کردم

و پشه بند رویا را بر سر کشیدم ........لطیف ٫ آبی و سفید

ابرهای پشت پلک ....ستاره های غم و عزلت را ....انکار کردند

با عبور نور ....  پلکهایم را گشودم ....آنچه بود ....طراوت  علفهای دور و بر

پس سبک .... در لحظه ... پر کشیدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط مهتا  | 

یکی بود ٫ یکی نبود ٫ حرف های تازه خیلی زیاد بود !

واژه ها ٫ دور شوید ٫ گم شوید ٫ که شما ناتوانترینید برای گفتن !.

من از شهری که در آن عشق و دوست داشتن ممنوع است با شما حرف می زنم.آنجا که مردمانش باید عشق رو به افسانه تبدیل کنند ٫ عشاق رو سنگسار می کنند و می کشند ! آنجا که پدران و برادران دختران را قربانی می کنند و نام جنایت خود رو تعصب ناموسی می گذارن و راحت از جنایتی که کرده اند ٫در پناه و حمایت شهر بی قانون به زندگی ادامه می دهند!

امروز نوبت ملیحه بود که بخاطر دوست داشتن کریم در ملا عام و جلوی صد هاچشم بدست برادر خلاقکارش در خون خود بغلطید .   فردا نوبت کدامین لیلی و شیرین است ؟ ای جنایت کاران شرمتان باد !

پ.ن :دوستان تصورش رو بکنید در جشن نامزدی دوستی نشستید و چنین خبری رو می شنوید چه حالی بهتون دست میده ؟

پ.ن :من اسم متن رو از وب دوستی که معمای خوشبختی رو در دست داره و گویا همین متن رو از جایی به سرقت برده بود دزدیدم !  برای همین نوشتم : دزد به دزد شاه دزده !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:41  توسط مهتا  | 

ماجرای من و جناب ریئس

در ارتباط با پرونده ها با بخش دیگری ارتباط پیدا کردم در اولین جلسه ریئس مربوطه معرفی شد . هفته اول کاری پیش نیامد که با ایشان برخورد کنم ولی هفته دوم و اولین روز هفته که با ایشون ملاقات کردم در پایان جلسه در حین بیرون آمدن از اطاق صدایی با لحن کشیده به گوشم خورد : فدات بشم !! شوک آنچنان شدید بود که فکرکردم قاطی کردم ! با خودم گفتم: « مهتا عوضی شنیدی ! » رفتم بعدم یادم رفت تا جلسه بعد باز بعد از اتمام کار و موقع بیرون رفتن صدای آقای رئیس رو به وضوح شنیدم که همون جمله رو تکرار کرد ٫ یا من دیوونه شده بودم یا جناب رئیس  ایندفعه به تندی برگشتم و نگاهی به صورتش انداختم ! ولی رئیس جان خیلی عادی و با یک لبخند ژکوند  به من نگاه می کرد ! و من باز به خودم شک کردم . خلاصه یکی از همکاران رو یه گوشه گیر آوردم که این رئیس فارسی بلده ؟ کاشف به عمل اومد ٫ این جناب با یه خانم ایرانی در ازدواج هستند  و یک دختر دوساله دارند و مادر بچه فربون صدقه دخترش می رفته و جناب رئیس هم شنونده بوده ٫ برای اینکه به من پز بده و نشون بده که بلده فارسی حرف بزنه این جمله رو برای من تکرار می کرده بدون اینکه کاربرد جمله رو کجا و برای چه کسی یاد گرفته باشه ! هیچی دیگه ما هم این وسط یک هفته تموم  قربون صدقه مون رفتن !« کسی حسادت نکنه ها !»تا اینکه به ایشون حالی کردیم جناب شما خیلی خوب فارسی رو یاد گرفتی اما کاربردش رو هم لطف کن یاد بگیر که زبونت کامل تر  تر بشه !                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:3  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com