تبليغاتX
مهتا

مهتا

عمر آشنایی من با اینترنت و دنیای مجازی کوتاه است (حدوداً چهار سال) و در این مدت من نیز همچون همه شما در این دنیای جدید دوستانی داشته‌ام. اما آنچه که شاید تفاوتی باشه بین دوستی‌های من با شما دیدگاه من باشه در این باره. من بنابر روحیات درونی‌ای که دارم (که خودم احتمال می‌دم به خاطر دهاتی بودنم است، همانطور که پیشتر هم به یکی از دوستام گفته بودم) دوستی در این دنیا رو نیز جدی و مهم می‌دونسته و می‌دونم (چیزی که بیشتر دوستام به خاطرش به ریشم می‌خندن) جدی‌ترین مرحله دوستی‌های من در اینترنت برمی‌گرده به دوران نوشتن در پرشین‌لاگ (به خاطر فضای خاصی که داشت) و در اونجا (از حدود یه سال و هفت هشت ماه پیش) با افرادی آشنا شدم که با وجود دوری از یکدیگر و بدون آشنایی قبلی اما به خاطر تداوم داشتن ارتباط‌ها رابطه‌ها کم کم به دوستی تبدیل شدند. (تعداد زیاداند و اگر بخواهم تک تک اسم ببرم شاید لازم بشه یه لیست حدوداً پنجاه شصت نفره رو اسم ببرم) افراد گوناگون از جاهای مختلف با خصوصیات و روحیات متفاوت. یکی از این دوستانی که در آنجا با هم دوست شدیم اسمش مهتا بود. مهتا (صاحب همین وبلاگی که الان دارین می‌خونین) با روح بسیار لطیف و قلب مهربونش، خیلی زود تونست نه تنها با من که با بسیاری از پرشین‌لاگی‌ها دوست بشه. و همه هم (آنطور که از کامنت‌های متقابلی که برای هم می‌نوشتم دریافتم) وی را یکی از دوستان خوب خود می‌دونستند. مهتا بیشتر از آنکه به یاد خود و وبلاگ خودش باشه به فکر تداوم داشتن دوستی‌های موجود داشت. (دوستانی که اتفاقات پرشین‌لاگ پس از همایش دوم بهار ۸۴ رو به یاد دارن حرف من و حتماً تصدیق خواهند کرد.)

مقدمه طولانی شد و ممکن است در حوصله دوستان نباشه که چنین مطلب طولانی‌ای رو بخونن. مدتی پیش (حدود دو ماه و نیم پیش) مهتا بهم گفت که مشکلی براش پیش اومده، مشکلی که شاید اگر برای من پیش اومده بود، حتی یه لحظه هم نمی‌تونستم اون و تحمل کنم و قطعاً در همون لحظه اول، مشکل من و به زانو درمی‌آورد. اما از مهتا خواستم که مقاومت کنه و سعی می‌کردم بهش امید بدم (در حالی که خودم از درون می‌جوشیدم) مهتا رو دلداری می‌دادم که همه چی درست می‌شه، در عین حال خودم رو جای او می‌زاشتم که اگه در موقعیتی مشابه، کسی بیاد و اون حرفا رو به من بزنه، اولین برخورد من با او دعوا کردن با او و کتک کاری می‌بود. به هرحال...

هر از چند گاهی مهتا برای مدتی کوتاه آن لاین می‌شد و از موقعیت خودش من و آگاه می‌کرد و من نیز همان حرفای تکراری رو می‌زدم (که جز اون حرفا هیچ چیز دیگه‌ای از دستم برنمی‌اومد) تا اینکه حدود یه ماه پیش بود که مهتا برام آف گذاشته بود که وضع خیلی بدتر از آنچیزی شده که انتظار می‌رفت و او ناچار است که به یه سفر طولانی بره. از اون روز به بعد من کاملاً از مهتا بی‌خبرم و نمی‌دونم که چی شده و در چه حالی‌ست. اما می‌دونم که دوستی‌ها براش مهمن و نوشته‌های محبت‌آمیز شما دوستان می‌تونه براش مهم باشه و بهش آرامش بده.

مهتای عزیز نامزدشون به یه بیماری صعب العلاج مبتلا شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:32  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com