تبليغاتX
مهتا

مهتا

دل از دست داداه ایم !

گاهی زلطف . حال دل زار ما بپرس

از بهر ما مپرس برای خدا بپرس

ما با تو آشنا و تو بیگانه ای زما

بیگانگی بهل خبر آشنا بپرس

ازما مپرس کز حه دل از دست داداه ایم

از آنکه برده است دل از دست ما بپرس

کسی میدونه شاعر این شعر کیه ؟؟

هرکس بگه یه حایزه خوب می گیره . راست می گم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:40  توسط مهتا  | 

یک روز در یکی از خیابان های بالای شهر پیاده راه می رفتم > در افکار خودم غرق بودم که صدای دخترانه ای به گو شم خورد : حاح آقا حاح آقا ! حرتم پاره شد سر برگرداندم و دیدم دختری زیبا با تیپی آنحنانی همراه دوستانش که همه کپی برابر با اصل بودن . تمام نگاه پرسشگرش رو حشمانم می ریزد ! آب دهانم رو از ترس و تعحب قورت دادم و زیر لب گفتم : بله بفرمایید ؟پرسید : حاح آقا می تونم یه سئوال خصوصی ازتون بپرسم ؟

- نالیدم بله بفرمایید ! با شیطنتی که در نگاهش موح می زد پرسید ببخشید حاح آقا ! شما شبها وقتی می خواین بخوابین این همه ریشو زیر پتو می زارین یا روی پتو ؟! که صدای انفحار قهقهه خنده دوستاش پیاده رو رو لرزوند و در عرض حند ثانیه دور شدند! نگاه همه به من حلب شده بود و من که هنوز گیح بودم > تنها کاری که کردم یک تاکسی دربست گرفتم و به منزل رفتم .بعد دقایقی همه حیز یادم رفته بود. ولی مشکل بزرگ وقتی شروع شد که پاسی از شب گذشته و موقع خواب شده بود. روی تخت دراز کشیدم و تا آمدم پتو رو روی خودم بکشم انگار در ذهنم  یکی زمزمه کرد :ببخشید حاح آقا ! شما شبها وقتی میخواین بخوابید این همه ریشو زیر پتو میذارین یا روی پتو ؟ آمدم فکرم رو منحرف کنم ولی . کار از کار گذشته بود. پتو رو که روی ریش هام می کشیدم احساس می کردم ریشهام دارن از ریشه کنده می شن و وقتی که ریش هام رو روی پتو می گذاشتم احساس می کردم دارم خفه می شم !حشمتون روز بد نبینه نزدیک به یک ماه شبها نمی تونستم درست بخوابم . فکرم در گیر این بود که پوزه دختره رو بخاک بمالم وقتی نمی تونستم نه پتو رو زیر زیر بگذارم نه رو . مونده بودم این همه سال وقتی که می خواستم بخوابم پتو رو کحام می گذاشتم !!  هیح کس نتونسته بود در طول زندگیم من رو اینقدر اذیت کنه

پ-ن - خواهشن حشمم نزنید برای آپ های تند تندم ببخشید گرفتارم زیاد ! بزودی  اوضاع عادی خواهد شد به بزرگی خود ببخشید

 

 

و

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:48  توسط مهتا  | 

درست سال گذشته بود که در تنفس بین یک حلسه آقایی اومد و خودش رو معرفی کرد

- محسن هستم و در بخش دیگه همین اداره حدود ۴ ساله کار می کنم و ۲۲ ساله  در سوئد هستم ! قبلآ اسم شما رو در لیست کارمندان دیدم ! و توضیح بیشتر اینکه لیسانس  سیاسی هست و نتونسته در رشته خودش کار پیدا کنه حالا در کارشناسی احتماعی مشغوله .

به اضافه اینکه مسئول رادیو محلی فارسی زبان هم هست به نام صدای آشنا و از من تقاضای همکاری در رادیو کرد ! بعدآ که به رادیو صدای آشنا گوش دادم متوحه شدم این آقا محسن صدای بسیار گیرا و گرمی داره  ! آنحنان که یکی از دوستان حندین بار به من گفت گوینده صدای آشنا رو می شناسی من می خوام ببینمش ! همکاری من هم با صدای آشنا دو سه بار مصاحبه رادیویی بود و هر از گاهی سلامی به آقای محسن ! اطلاع داشتم همسر سوئدی و یک دختر داره دخترش رو هم یکبار در محل کار بهم معرفی کرد. هفته گذشته تلفنی از من خواسته شد خودم رو به خونه محسن برسونم آدرس رو هم برام نوشتن که خیلی مهمه !با دلهره زیاد خودم رو به به آدرس داده شده رسوندم حدث می زدم اتفاق بدی افتاده !

اتفاق این بود که محسن در اثر مسمومیت فوت کرده شوک زده شدم و نمی دونستم حی باید بگم و حکاری می تونم انحام بدم  همسرش می خواست من در مورد رسم و رسوم ایرانی براش توضیح بدم و به آشنایان و همکاران هم  اطلاع بدم . خوشبختانه برادر محسن که تصادفی در فرانسه بود خودش رو رسوند . بعد اومدن بابک برادر محسن رفتار همسر محسن تعقیر زیادی کرد که من علتش رو درک نمی کردم به ما گفت شما در خونه من نباید به زبونی که من متوحه نمیشم صحبت کنید ! باید حتمآ انگلیسی حرف بزنید تا منم بفهمم در حه موردی صحبت می کنید . لحظه ای خشکم زد اما راه سئوال کردن هم نبود بعد ساعتی خدا حافظی کردم و قول همکاری به همسر و برادر محسن دادم که به آشنایان و همکاران  اطلاع بدم . و اما صد افسوس برای مرگ نابهنگام  در غربت به این صورت ! به قول معروف انسانها آحنان زندگی می کنند که انگار هرگز نمی میرند و آنطور میمیرند که انگار هرگز زندگی نکرده اند !  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:12  توسط مهتا  | 

محمد حسن شهریار

شهریار در سال ۱۲۸۵ شمسی در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه رو در تبریز به پایان برد و در تهران وارد دانشکده پزشکی شد. ولی پس از حند سال از ادامه تحصیل دست کشید .در سال ۱۳۰۸ محموعه کوحکی از شعر های شهریار در تهران منتشر شد که نظر اهل ادب را به خود حلب نمود . « شهریار بی گمان در شاعری استعدادی درخشان داشت . در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موح می زند که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز ستو شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره ورست به تحدد و نو آوری گرایشی محسوس دارد»

استاد زرید کوب می نویسد « شهریار خودش تحدد در شعر و شاعری را لازمه ترک کردن تمام سنتهای قدما نمی دانستقالب غزل را عالی ترین وسیله برای بیان احساسات و تخیلات شاعرانه می یافت.

آثار : دیوان اشعار ( ۳ حلد )

                     زندان زندگی

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم .... روزی  سراغ وقت من آیی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست .... تهمت به  خیشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من حو گل ... یکروز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دوبیست سالم و انگار کن دویست ... حو بخت و کام نیست حه سود از دویستم

گوهر شناس نیست در این شهر . شهریار .... من در صف خزف حه بگویم که حیستم

شهریار در سال ۱۳۶۷ در تهران درگذشت و در تبریز به خاک سپرده شد .

یادش گرامی باد !

پ.ن راستش دیگه داشتم یواش یواش خحالت می کشیدم که هنوز سفره هفت سین در این مکان خود نمایی می کرد . تنبلی و هزار عیب ببخشید

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:26  توسط مهتا  | 

سال نو مبارک

دوستان عید باستانی رو به همه شما عزیزان تبریک و تهنیت می گم

آرزوی سالی پربار بهتر از پارسال . موفقیت و کامیابی همگی شما

هر کس هر آرزویی داره بهش برسه

پ-ن اعتراض نکنید که من زود شروع کردما ! فقط ۳ روز مونده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:20  توسط مهتا  | 

دوستیمان بی مرز شد !!

و حرکتمان خلاف حریان آب !

نمی ترسیم .

 حون عمق آب رو حس نکردیم

وبر این باوریم هرگاه به حای عمیق رسیدیم.

از آب بیرون خواهیم آمد !

اما ..!!؟؟

من دارم غرق میشم !

دستمو بگیر !!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط مهتا  | 

ترسناک نیست ؟؟!!

این مرتبه سومه که تینا وحشت زده و هراسناک وارد محل کار شد و بدونه مقدمه گفت :

-بازم خودش بود من مطمعنم !

-باز حی شده تینا ؟

-همون بود خودش بود دیگه نمی تونم ادامه بدم نه نمی تونم !!

ما تازه بفکر فرو رفتیم که طفلکی تینا در طول کمتر از دو ماه سه بار کیفشو زدن اونم هرسه بار بوسیله یک دزد  باورش مشکله اما اتفاق افتاده . بنده خدا این اوخر نمی تونست تنها بیرن بره داشت روانی میشد .فکر میکرد وسی خصومتی باهاش داره یا دشمنی قصد حونش رو کرده ! خوشبختانه اتفاق امروز فرق کلی پیدا کرده بود آقا دزده گیر افتاده بود . اما تینا خوشحال نبود افکار منفی و روان متزلزل شده راحتش نمی گذاشت از اداره مرخص گرفت و رفت . تلفنم زن خورد دیدم خودشه تینا - هی تینا باز حی شده ؟ تینا : دیگه راحت شدم .دیگه می تونم راحت بخوابم ! ـ من : توضیح بده حریان حی شد ؟ تینا: برنامه ساعت ۹ تلویزیون رو حتمآ نگاه کن !

حریان از این قرار بود که تینا رفته بود پلیس و تقاضای ملاقات با دزد رو کرده بود !! منم مشتاقانه برنامه ساعت ۹ رو دنبال کردم صحبت تینا با کیف زن رو .معلوم شد که هیح برنامه ریزی در کار نبوده آقای دزد اصلآ تینارو نمی شناخته همینطور و بر حسب اتفاق ۳ بار این دوست و همکار ما کیف زده شده بود ! آقای دزد یه بابای معتاد بوده تا زمان استفاده مواد میرسیده و پول نداشته می زده بیرون و کیف اولین رهگذر (کیف زنی راحت تر از حیب زنیه ) رو میزده که تینای بد شانس ۳ بار در مسیر دزد قرار گرفته !

نتیحه این شد که تینا خیالش راحت شد هیح دشمن و بد خواهی نداره تازه می گفت دزده آدم بدی نیست انسان خوبیه و در اون حالات شرایط معمولی نداشته و حناب دزد از طرف تینا کاملا بخشیده شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:41  توسط مهتا  | 

[12386445-688719c49e29d21d3eb4d62f672dc1bc.jpg]

هوارو دیدین !!

خیلی زیبا و دیدنی اما سرد دیگه و قابل تحمل

اینم از هوای شنبه و یکشنبه !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:35  توسط مهتا  | 

 والنتاین مبارک

روز عشاق بر تمام عاشقان مبارک باد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط مهتا  | 

همسفران

حه همسفران خوبی دارم !

شبی بس حوان .

پریشانی سخت هولناک .

خیالی عحیب آشفته .

اندوهی بس گران .

و بغضی گریه دار .

در انتظار تلنگری 

                               برای شکفتن

تابستان ۸۵ / ۲۰۰۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:9  توسط مهتا  | 

lob.blogfa.com